تبليغاتX
سی گال
 

در سفر بودم انگار ...سالها بود . یادم نمی آید کجا شروع شد اما تمام شدنش را خوب یادم هست. همین که پای برهنه به وادی طوی قدم گذاشتم .همین که با صدای ربنای نیمه شب شهیدان خو گرفتم تازه احساس کردم "رسیدم" تا به خودم آمدم دیدم انگار خیلی دیر بود برای رسیدن انگار باید سالها پیش در این خاک جان می سپردم اما.....خستگی سفر به تنم ماند تا مکان رقص عاشقانه ی شهید چمران را دیدم ....بین پوتین های کهنه و تکه های مانده از بدن شهدا به دنبال خودم بودم گشتم....نیافتم خودم را نه در طلاییه نه شلمچه و نه هیچ جای دیگر ..تا به خودم آمدم گفتند باید برگردیم هر چه گفتم من هنوز دنبال پلاک خونی ام می گردم کسی توجه نکرد تقریبا آخر های سفر بود که به فکه رسیدیم نمی دانستم دیگر خودم را چه بنامم مفقود الاثر ...اسیر...نه ...انگار اصلا هیچ کدامشان نبودم . من مال این آب و خاک نبودم .بی خود نباید خودم را می گشتم  اینجا اول باید رسم عاشقی می دانستی که کربلایی می شدی ...نا امید بودم آنقدر که دیگر رمق حرکت به سوی محل شهادت شهید آوینی را هم نداشتم .حس می کردم او نیز روزی به دنبال خودش تمام این سرزمین را زیر و رو کرد و آخر پیدا کرد آنچه را باید .....دلم را کنار یک تابلو توی فکه گذاشتم و دوان دوان سوار اتوبوس شدم ....دیگر خانه ی خودم را پیدا کرده بودم.

 

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته
انگار دارم می پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاکم، چفیه ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می روید
از خاک می روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه ای از من نمی یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوسی از خاکسترم آهسته آهسته

*

خوابیده ام بر شانه ها و می برندم... نه
تابوت را من می برم آهسته آهسته!

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می آورم آهسته آهسته

خواندم! پدر خالیست جایش، این خبر می ریخت
از چشمهای خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته...

مهدی فرجی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید

خاک بود ...اما مرا از آتش و آب آفرید

کفش های کهنه ی تنهاییم را جفت کرد

نیمه ی گم کرده ی من را چه نایاب آفرید

مانده ام حافظ تو را در چندمین دفتر نوشت

مانده ام سعدی ترا در چندمین باب آفرید

آستین بالا زد امشب پلک هایم تا تو را

آنچنانی که خودش می خواست در خواب آفرید

ماه نیم دیگرش را جستجو کرد و نیافت

بعد جای آن خودش را در دل آب آفرید.....

 

نجمه زارع

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

 

کاغذی که ندارم از تو بنویسم

چندیست.....

          با قلمم حرف می زنم!!

.

.

.

.

امروز صبح به قلمم گفتم

یاد بگیرد

به تمنای کاغذ بها ندهد

که جوهرش را می گیرد

خشکش می کند

و سینه ی افتخارش را ستبر!!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

نه غمگینم

آنچنان که راه گلو گرفته باشد و قلم بلرزد و کاغذ خیس شود......

و نه روزه ی سکوتی گرفتم چشم انتظار معجزه ای... خوابی... رویایی.....

تنها

کاغذم تمام شده..............!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:2 توسط کیمیا |

گریه نکن گریه نکن باشه شبا خوابتو کمتر می بینم

دیگه تو خوابت نمیام تو صورتت زل بزنم

گریه نکن گریه نکن طاقت اینو ندارم

اشکات داره حروم میشه بذار به جات من ببارم

گریه نکن مگه حالا دنیا دیگه تموم شده

 گفته بودم باشه میرم  نهایتش همین شنبه

گریه نکن گریه نکن ایندفعه پیشت نمی یام

باشه گلامو می برم حتی تو یادت نمی یام

گریه نکن گریه هامو خاطره هامو می برم

شعرامو هم می سوزونم به جاش یه فندک می زارم

گریه نکن باشه قبول دیگه واسم غریبه ای

حتی تو یادم نمی یاد اسمتو باز دیدم جایی

گریه نکن اصلا بگو واسه کی داری اشک می ریزی

واسه خودت یا منی که میام تو خوابت بی خودی

گریه نکن باشه دیگه حرفاتو از یاد می برم

باز نمی گم تو نبودی گفتی واست عزیزترم؟

گریه نکن من می دونم از دست من خسته شدی

باشه می رم ..همین حالا..آدرسم رو که بلدی!!؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

هنوز توی چاهم گاهی به شکل یوسف، گاهی رستم. از درون چاه صحبت می کنم گاهی با شغاد، گاهی برادرانم ،گاهی برده خران.شب ها با ماه صحبت می کنم و ازبیرون تنها صدای زوزه گرگ می آید.گاهی این چاه به زیبایی تمام زندگی ام است و گاهی به تنگی چاه! گاهی بالای چاه علی (ع) را می بینم و اشکش گونه ام را خیس می کند. گاهی طناب شبیه بال است گاهی فریب و بردگی و یا حتی گاهی به انتهای طناب تیری می بینم که می تواند شغاد را به درخت نزدیکش بچسباند!! راستی لحظه های آخر عمر رستم در چاه چگونه گذشت؟؟ آیا هرگز فکر می کرد بعد از سالهای دست و پنجه نرم کردن با دیو های افسانه ای از چاه که در می آید اسیر شود!!؟ و بعد عزیز!! هرگز فکر می کرد اینبار قدرت بازویش به کار نمی آید و زیباییش زبانزد می شود؟!! فکر می کرد بیرون چاه با خار درون گلو باید زندگی کند و با اینکه ستارگان به او سجده می کنند دوباره به سر چاه بیاید و با او درد و دل کند؟؟!

       

               **********************************************

و بعد دوباره غزلی زیبا از آقای مهرداد نصرتی که هر وقت این غزل رو می خونم به یاد اولین باری که اون رو شنیدم توی شرکت و منو از اونجا جدا کرد و شب زیبای بی ستاره رو نشونم داد:

ميان اينهمه شب ، فرض کن ســــتاره نداری

ميان  ســـــــينه ی   ما   نيز   يادواره  نداری؟

ميان اينهمه چشمی که بی ستاره ی اشکند

تو غصه می خوری از اينکه  يک ستاره نداری؟

نجيب من ،  تو به جايش  پر از  ترانه ی دردی

تو بغض ،  اشک ،  غزل ، روح تکه پاره نداری؟

غنيمت است همين که ميان  اينهمه بی درد

شبيه هيچ کســــــی نيستی ، دوباره نداری

شکســـته اند و گل آلود  ،    آب و آينه هايت

درســـت ، درد کمی نيســـتند ، چاره نداری!

درست مثل زمانی که روی صفحه ی شطرنج

همه پياده کشان اســــت و يک سواره نداری

و  مات  مانده ای   و  رنگ   از رخ  تو    پريده

و چشمداشــــتی  از شاه بی قواره    نداری

تو مثل لهجه ی شـــــيرين آب صافی و ساده

زلال و پاک     که ابهام  و اســــــتعاره  نداری

تو خود ســــــــتاره ترينی ميان اينهمه فانوس

ميان اينهمه شب فرض کن ستاره نداری.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

نوری رسید و معجزه اش قرص ماه شد

کوثر ادامه یافت و ظلمت تباه شد

سلام

اول یه معذرت خواهی بابت تاخیرهام به همه ی دوستان بدهکارم٬ اما دلیل داشت: به قول خودم این ور سال!! دوست داشتم دفعه بعدی که به روز می کنم تولد حضرت زینب (س) باشه و به همین خاطر این چند وقت هر کاری کردم چیزی نتونستم بنویسم. امشب شب مبارکی است. امشب فرزند مولود کعبه چشم باز می کند که چشمان غفلت زده ی مردم را باز کند. امشب فاطمه (س) کوثری به جهان تقدیم می کند تا الگوی زن در تمامی میادین کامل گردد. امشب حسین(ع) دیدگانش پر از نور عشق می شود همین که به چشمان خواهر نگاه کند و دیگر می داند در هیچ روزی تنها نخواهد ماند. امشب روح علی (ع) و عصمت فاطمه(س) دوباره زاده خواهد شد و زینب (س) به زمین و آسمان سلام خواهد کرد و گمان کنم فردا سپاه اسلام به اوج افتخار می رسد چرا که شانه های فرمانروایش به نشان های جدیدی از عشق و ایمان زینت یافته است. امشب شب عشاق است و فرصتی تازه برای گره باز کردن از زلف یار و قرار وعده ی دیدار .

آخر شب می تونی چشماتو ببندی و آرزو کنی و بعد به آسمون نگاه کنی که چطور شهاب ها از هم سبقت می گیرند !! امشب می خوام از خود حضرت زینب (س) چند تا عیدی بخوام! اول و مهتر از همه رسیدن آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست که هر روز حقله ی عشاقشون وسیع تر و چشمای نگران بیشتر می شن  و بعد کلفتی حضرت زینب (س) را (*البته این واژه رو از جناب صالح علا امانت گرفتم و متن حرفاشون رو می نویسم که شما هم از حرفای قشنگشون امشب استفاده کنید) 

*من به این نتیجه رسیدم که ماموریت ما اینست که فرشته بشویم و برویم٬ واقعا هیچ کار دیگری در این دنیا نداریم. نمی دانم شما خودتان فرشته شده اید یا نه؟!!  فرشته شدن کار پر زحمتی است٬ مثل مدیر کلی یا رئیس اداره که پرونده ای را امضا کند نیست. مدیر کل مثل نوکری است. نوکرها فقط روزها در خدمت اربابند اما کلفت ها شبانه روز در خدمت اربابشان هستند. بنابر این فرشتگی مثل کلفتی است ٬ تعطیلی ندارد٬ شب و روز ٬ با هر نفسی که می کشی باید فرشته باشی. ضمنا برای فرشته بودن نباید چیزی بگیری ٬ باید دائم بپردازی . باید از خودت بکنی ٬ ایثار کنی. برای همین است که ما می گوییم اینها که شهیدند فرشته اند. این قضیه راست است٬ یک شعار سیاسی یا اجتماعی نیست. من آنقدر شهید می شناسم که اصلا طعم بستنی آناناس گلاسه را نچشیده اند٬ هیچ وقت نمی دانند کیک پنیر چه مزه ای است٬ هیچ وقت تیهو بریان نخورده اند. آنها مردمی بودند که توی روستا یا شهر ٬ آب خورده اند ٬ نان خشک خورده اند٬ نفس کشیده اند و بعد غیرت داشتند و رفته اند جنگ. آنها نرفته اند دنبال دستمزد٬ نرفته اند بابت شهید شدن یا فرشته شدنشان دستمزد بگیرند. چون گران ترین چیز آدم جانش است. خدارا شکر فرشته شدن دیپلم و فوق لیسانس و دکتری نمی خواهد٬ یعنی مثلا نمی خواهد یک سلسله کتاب بخوانی و فرشته بشوی . وقتی با قلبت فکر کنی فرشته ای٬ کسی که گریه می کند فرشته است٬ اگر یک سیب اینجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نیستم٬ اما اگر آن نصفه که سرخ تر است را به تو بدهم ٬ فرشته ام. فرشته بودن را نمی شود تعریف کرد٬ کتابش را خواند یا دکتری فرشته بودن گرفت. الحمدلله دکتر فرشته نداریم!! فرشته ها فقط رنج می کشند گریه می کنند و ایثار می کنند. فرشته بودن اصلا کاری ندارد٬ ما این قضیه را سخت می گیریم. گاهی حتی ما فرشته ایم و خودمان نمی فهمیم. یک بال های ریز ریز روی شانه هایمان در می آید و ما پر می کشیم ولی نمی فهمیم. وقتی خیلی حالمان خوب است ٬ باید بدانیم ما فرشته ایم.ضمنا برخلاف اینکه می گویند فرشته ها دیده نمی شوند باید بگویم فرشته ها جسمیت دارند و جای پاهاشان کاملا معلوم است. کافی است پا بگذاریم جای پای آنها٬ آنوقت می رویم به سمت فرشته ها. در "فیه ما فیه" مولوی می گوید: "خیال باغ تورا به باغ می برد٬ خیال دکان به دکان." این را هم اضافه بکنم که هر موقع نهار و شام می خوری ٬ وقتی داری لبه سفره ات را تا می زنی که جمع کنی٬ اگر زیرش یک عده آدم گرسنه را دیدی٬ بدان که تو فرشته ای.

از هر چه بگذریم سخن شعر.....ابتدا غزلی از آقای محمد کاظم کاظمی برای بانوی امشب و بعد غزلی عاشقانه برای عاشقانه های امشب البته نام شاعر گرامی شون رو به خاطر ندارم با اجازه از ایشون و دوست عزیزی که این غزل ها رو به من نشان داد:

 

امشب تمام آینه ها را خبر کنیم

شب غنچه پرور است٬ به شوقش سحر کنیم

از کوچه می گذشت کسی ٬ گلفروش بود

گل می خریم٬ پنجره را بازتر کنیم

وقت شکفتن است و نشاط از این قبیل

دیگر چه لازمست که کاری دگر کنیم؟

بار گناه اگر چه ترازو شکن شده

تا او شفیع ماست ٬ از این بیشتر کنیم

فردا اگر نه دست کریمش مدد کند

ما و دل غریب چه خاکی به سر کنیم؟

گفتند گل برآمده و راست گفته اند

عشرت مفصل است٬ سخن مختصر کنیم...

 

****************************

 

شعرهای من آرزو دارند٬ که شما مهربان من باشید

میزبان عزیز قلب منید٬ می شود میهمان من باشید؟

شعرهای من آرزو دارند٬ که اگر چشمتان اجازه دهد

چشمهای مرا ستاره کنند و شما آسمان من باشید

روی چشمان من قدم بزنند ابرها و ستاره ها و شما

اشک های مرا مرور کنید٬ خنده ای بر دهان من باشید

کاشکی ظهر گرم تابستان باشد و سایبان من باشید

یا پس از صبح برفی اسفند غنچه ناگهان من باشید

شعرهای من آرزو دارند لحنتان هم کمی عوض بشود

عاشقانه تر و صمیمی تر! من٬ من...هم زبان من باشید

پس از این با شما شروع شوم٬ پس از این با شما طلوع کنم

پس از این مهربانتان باشم٬ پس از این مهربان من باشید!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

دوباره شاید قرار است میلاد بهار باشد من که به این امید زنده ام. من بهارم را خودم شیر می دهم خودم بزرگ می کنم ٬برای نوروز! بهار من کجاوه لیلی است  که از شهر لولیان مست می آید آنهم به تعداد چرخ های ماه به دور خورشید. در بهار لبها گرفتارند به گفتگو و چشمها مشغولند به باز کردن گره از گیسوی جوانه ها.بهار من به اینجا که برسد٬ پرده کنار می زند همین که به این خاک می رسد٬ می ماند که این خاک عصمت عشق است٬ پیراهن یوسف (ع) است. من همین که ببینمش عاشق می شوم!!! بهار من نه اقلیمی است و نه آفاقی است بهار من ماهیتی اثیری دارد. برای گفتن بهار من باید بی واژه سخن گویی.

.........عید اومد و باز کبوترا خواب می بینن ماهی شدن.................

 

 

 

 

گر دست نمی دهد وصالش.................دست من و دامن مثالش 

                 

در سفر است بی آنکه خانه اش را ترک کند، او آرام است با اینکه همه جا مشوش است و ..... یک مسافر خوب هیچ نقشه ی از قبل طراحی شده ای ندارد و برای رسیدن به جای خاصی سفر نمی کند و یک هنرمند خوب به حس خود اجازه می دهد که خلق کند و یک دانشمند خوب به فکر خود اجازه می دهد که حقیقت را در تمام وجودش بیاورد . فرزانه در دسترس همه است او آماده است که از همه موقعیت ها  بهره مند شود، این یعنی تجسم نور بودن. انسان خوب کسی نیست جز آموزگاری برای انسان نا خوب و انسان بد کسی نیست جز چالشی برای انسان ها ، اگر این را درک کنم.......... آیا می توانی ذهنیتت را از پرسه زدن باز داری و آنرا به یگانگی ساده و ابتدایی هستی برسانی؟ آیا می توانی دید درونیت را پاک نگهداری تا چیزی جز نور نبینی؟ آیا می توانی دیگران را دوست بداری و بدون تحمیل خواسته های خود آنها را عزیز بداری؟ آیا می توانی ؟.....آیا می توانی داشتن بدون احساس مالکیت، عمل کردن بدون توقع داشتن و....ببین ! برای ساختن چرخ محورها را به هم وصل کن این فضای خالی بین چرخ است که باعث حرکت می شود، این فضای خالی کوزه است که بهای آب است.بدون تلاش همه چیز را سیراب می کنیم و جمع شدن در هستی را حقیر نمی شماریم، خوب ، مثل آب است! خواستن یکی از عجایب باقی مانده از روزگاران کهن است. شناختن دیگران ، هوش و آگاهی ، شناخت خود، خرد ناب، تسلط بر خود، اینه قدرت حقیقی است اگر اعتقاد داشته باشی که به اندازه کافی داری، ثروتمند حقیقی هستی ، اگر باور داشته باشی که به آسمان راه داری بقای جاودان می یابی. هر که در آسمان ریشه دارد هرگز ریشه کن نمی شود و هرگز رها نخواهد شد. نام چنین کسی نسل پس از نسل بر زبانها جاری می شود. اجازه بده آسمان در دلت و خانواده ات جریان یابد تا نور را ببینی . چگونه می توانی آسمانی شوی؟ راهی است آشکارا و روشن، با نگریستن به درون خویش ! پس به خودم می گویم ببین، فقط نگاه کن و چه اشکال دارد گاهی که تنها هستم از خودم خواهش کنم . فزرانه می داند که لحظه سرشار حال است، او در مقابل عملش تفکر نمی کند اعمال در او جاری است. هیچ به گذشته تفکر نمی کند او برای ابدیت آماده و جاری است همان طور که دیگران پس از گذشت یک روز سخت برای خواب آماده اند.

 

 

 

هر کسی جز شما

 روی اولین سبزه های بهاری

قدم گذارد، باران می آید.

باران می آید ، اما

جز حسرت آبش، چیزی نمی ماند

که زمین تشنه تر از ماست،

برای حضورت!

آنقدر تشنه می شوم

تشنه می شوم

تشنه می شوم.....

لبانم ترک دلم را

از نبودنت تکرار می کنند

و با سراب ذهنم می سوزد،

خیالم!

تا یا شما به داد آن برسی...

یا.....

شما به داد آن برسی!!

 

سلام این ور سال خیلی وقته شروع شده ، نبودم ، نیومدم همه رو ببخشید، در عوض با یه عالمه حرف اومدم که سرتون رو درد بیارم!این روزا نمی تونم غزل بنویسم  اینجا البته از نوع خودم همون غزل های نیمه کاره شاید وقتی بهار من هم رسید!! توی دفترم رو داشتم نگاه می کردم و غزل های قدیمی که نوشته بودم رو می خوندم رسیدم به این غزل که فکر کنم برای شاعر خوب و توانا آقای نصرتی باشه خواستم در لذتش شما رو هم شریک کنم:

 

نجیب مشرقی ام، عاطفی ، لطیف، پریزاد

چرا دوباره مرا بی بهانه می بری از یاد

 

به دست های تو دست نیاز من نرسیده؟

که دست می کشی از من عزیز، دست مریزاد!

 

سبو سبو عطش خواهشم و تشنگی ام را

تو جرعه ای نچشیدی هنوز، خانه ات آباد

 

من از تبار کویرم تو هم که عین سرابی

چطور شد که میان من و تو فاصله افتاد؟!

 

پس از تو دلخوشی ام خواب بود و این شب دلتنگ

شبیه وهم تو را هم به خواب من نفرستاد

 

و عاشقانه ترین شوق پر کشیدن شعرم

در آرزوی پریروزهای خوب تو جان داد

 

بیا که باز بگویم، نجیب مشرقی من

تمام شعر من ارزانی زلال دلت باد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

فراق سخت است برای زهرا. می داند لحظه های آخر دیدار نزدیک می شود اما باور ندارد. ای کاش هیچ گاه در این خانه زده نشود....صدای قدم هایش می آید و او قرار است آخرین میهمان پدر را استقبال کند و زینب شاهد بی قراری و فراق.شاهد وداع مادر از پیامبر،پدر و یار و زینب "همان شاهدبازار" این روزها با تمام عالم خداحافظی می کند دیروز حسین ،امروز حسن ، جدش پیامبر و بعد و بعد...                                        مادر را می بیند که چطور بی قراری رفتن پدر را می کند و دست های علی که شانه هایش را تسکین می دهد و دست های خودش که شانه های حسن را هنگام آمدن جگر به تشت و اشک هایش که زخم های حسین را و شانه هایش که تازیانه را...! راستی این روزها کدام زهر سوزنده تر است؟ این روزها زهر جگر آقایمان حسن، مولایمان رضا را سوزاند.اما اصلا زهر چیست؟کدام زهر سوزنده تر از فراق ، غریبی ، نامردمی و...تمامشان را زینب نوشاند.این روزها اگر تشتی بود "طلایی یا مسین" شهادت به جگر زینب می داد.

 

 

 

*************           

همه فهمیدند من عاشق هلو هستم حتی خانواده ام، به رویم نمی آورند اما می دانند. می خواهم دیگر همه بدانند آنهایی که نمی دانند هم.هیچ چیز بدتر از مخفی کردن اینها نیست که کار آدم های احمق و لجوج است. روزی صراحتا به خانواده ام گفتم که من هلو را دوست دارم من عاشق اویم نه تنها او بلکه زرد آلو شلیل و گوجه سبز هم. من عاشق همه خوبیهای اویم که این چند سال فهمیدم و به او عمیقا احترام می گذارم. وای آن روزی که این عشق در سراسر دنیا پخش شود!! تو که عاشق هلو نیستی نمی فهمی که من چه رابطه ی پاکی با او دارم و چگونه می شود اینقدر دوستش داشته باشم! انارها با ظاهر مدرن و پست مدرنشان با بقچه ی قرمز به آن زیبایی بسته بندی شده! کمتر موچودی است که شخصیتش را به هم بریزی باز هم همان طور باشد و ویژگیهای پنهان خودش را داشته باشد. تمام میوه ها زمانی می رسند که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند! هلو ها به اتفاق و دورهمشان زیباست تابلویی عظیم اند، هلو تک و تنهایش هم زیباست.چه تربیتی هلو ها دارند چه ادبی انگار فارغ التحصیل دانشگاهند.برای هلو چه اهمیت دارد که من در منزل ویلایی باشم یا...تهرانی هستم یا شهرستانی،تلفن دستی دارم و حتی چه شکلی هستم!؟ هلو از من جز خودم هیچ نمی خواهد. بی هیچ تزویری و توقعی با من است.او از من هیچ نمی خواهد جز ارج نهادن، او را تا ته و کامل بخورم تحمل اهانت را ندارد، هسته اش را تف نکنم و طعمش را درک کنم! خیال می کنید ماهی سفیدی که توی دریاچه بزرگ و خوشمزه می شود توقع دارد که به روی میز آشپزخانه هنگام پاک کردن به او فکر نکنم؟ به دانه دانه فلس هایش نگاه نکنم؟ و قدر را ندانم، مثل دانه های گندم،مثل دانه های برنج......  

 

  

**********                                

 

  

و عید آمده انگار درون خانه دل

که این جوانه نازک همین جوانه دل

 

تنیده گوشه قلبم ظریف و سبز و نجیب

در ازدحام فصول همیشه سرد عجیب!

 

 

که در تمام وجودم نشسته بود و نمرد

و من که داد زدم هی..بیا که خواهم مرد

 

رسید عاقبت از آخر زمستانم

و مژده داد بتابد به روح بی جانم

 

تمام صورت خورشید به شکل نور و امید

                          که گل دهد به وجودم گلی قشنگ و سپید                           

                        

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:0 توسط کیمیا |

اگر حرفی بود این روزها تمامشان جامانده در گوشه ای از فکرم که نمی بینمش. این روزها مجال حرفی نیست وقتی کاروانی که میخواستم با شما همسفرانش باشم رفته اما بدون من که من جایی در این کاروان نداشتم وقتی که پرچمدارش ابوالفضل است و سالارش حسین . درست شنیدید این کاروان حرکت کرده در ساعت صفر و من این روزها سرگشته بیابانها شدم به امید نشانی ، تکه نخی شاید ،پارچه ای سوخته، می گردم اما نه دنبال انگشتری به دنبال صاحب انگشتر چادر خاکی ام رو روی زمین می گشم و به هر منزلگاه که میرسم از حماسه زینب می شنوم و غربت حسین امشب به کدام خرابه سرک بکشم تا این امانت را(چادرم را می گویم) به زینب برسانم؟

 

 

************

 

من عاشق شده ام ، كرشمه اي ، دلبري ، ياري ، زلف پريشان نگاري ، شرم زخم خورده داغي ، آتش

طوفاني خيالي ، اما نه ! دلبرم گلوي بريده ايست كه خاندانش را با غزلي تقديم آتش كرد . كرشمه اش

غرور شمشيريست كه سينه ي بريده ي نفس بريده ي دشمن را مي شكافد و آستانه ي نزول چرخش

كفريست كه خاك را سرخ مي كند . زلف پريشانش امتداد شبي است كه خدا را يازده ركعت فرياد مي كند

، و وتر وجودش قنوت غيرتيست كه چهل مؤمن خيبر آن شده اند و بازوان مرديست كه آسمان را چله

نشين خود كرد . شرم زخم خورده داغش ، آزاده ايست كه حريتش را برمي گردد و گستاخي اش را به

شرم مي نشيند. آنقدر مي ميرد تا حيات آن را قبول كند و در نهايت آزادگي شيعه مي شود . آتش طوفاني

خيالي ، خاكستر خيمه ايست كه در كربلا اتراق كرده است . ظرفيت وجودش باروت جنون را جريحه دار

مي كند و آتش تولديست كه خيمه ها بهانه ي حضور مي يابند و طوفان ، اين درويش پير كوير ، آن ها

را به سماع مي خواند . نافله ام كن ، نافله ام كن . رطوبت عطش را به گونه هايم بريز ، من عاشق

شده ام ، اما سكوت نمي كنم . فرياد در حنجره ام قافله ايست كه سالار آن چند محرم در عروقم مي

چرخد و آئينه ايست كه تصوير تاريخ در آن خلاصه مي شود . غروب كن ، غروب ، و به آمدن مردي

بينديش كه تمام گيسوان افق را شاعر كرده است و تو آيه اي از غزلش را براي رهگذري بخوان كه از

ملكوت آمده است . ...حالا سبك شده ام !! * شيعه ، اجابتي كه در قيامتي از حروف به الفبا مي نشيند

مخاطب من تمام سنگ ها ، دشت ها و درخت هاي جهانند ، ميخواهم از كهولت يك رود به ديرينگي آب

ها برسم . مي خواهم عقيق ماسه هاي داغ ساحل را بر قنوت دريا بنويسم . مي خواهم نمازي را شروع

كنم كه سجده آن هزار سال به درازا مي كشد . وضو گرفتم . سايه ام كن اي ابر ، جاري ام كن اي رود

، ورشنم كن اي ماه ، نازلم كن اي خون ، اي سرخ ، اي مسافر هميشگي عروق ، اي تلاطم حيات در

پيكره ي حضور ! شادي ام را ، شوقم را ، شورم را ، شرمم را خلاصه كن ، نفس بكش ، گريه كن ،

بخند ، داد بزن ، برقص ، قلبم را دور بزن ، و حواسم را به غريزه ي تشنه اي ببر كه مرا سيراب

خواهد شد . دلتنگ بودن خويش نيستم كه بايد ها را از ابتداي بودن به باد داده ام و آزاد و رها ، سبكبال

و سيال ، سينه ام را كبوترانه به دشتي سپرده ام كه بال هايم در وسعتش پر آرامش مي ريزد.

دکتر بهزاد پور حاجیان

************

دلم گرفته میایی، بیا که خواهم مرد

بیا و شاد کن امشب مرا که خواهم مرد

دریچه ای است پر از انتظار چشمانم

خدا کند که بیایی چرا که خواهم مرد

تمام غربت من سهم خاک خواهد شد

چنین غریب و چنین بی صدا که خواهم مرد

ستاره ای که ندارم غروب اینجا بود

ببین رسیده خبر تا کجا که خوام مرد

ضمیمه کردم عکس ترا به تنهایی

که با تو باشم آن لحظه را که خواهم مرد

که با تو باشم آن لحظه را که خواهم مرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:0 توسط کیمیا |