تبليغاتX
سی گال
سلام به همه دوستانی که به من لطف داشتند و حوصله کردند و کارهای منو خوندن و نقد کردند.

اولا ماه رمضان همه شما مبارک باشه و امیدوارم یک ماه پر از پرواز باشه و اگه ما رو هم توی این شبا یاد کردید یه دنیا سپاس.این هم یک شعر از یک شاعر خوب که دوباره موقع کپی کردن برای خودم یادم رفته اسمشون رو بنویسم :

آمد رمضان که دل پر از راز شود

اندیشه به وسعت زمان باز شود

ای کاش که می شد دل ما در این ماه

با مهر خدای دیده دمساز شود

ثانیا می خواستم یه کم از خودم بگم و اینکه چرا اینجا شروع به نوشتن کردم:

اولین شعری که گفتم مربوط میشه به حدود پنج سال پیش وقتی قلم از گفتن بعضی احساسات به زبون عادی ناتوان شده بود و یکی توی گوشم انگار اولین شعرم رو خوند در واقع اولین بار شعرم را شنیدم تا بنویسم.خیلی اشتباه اساسی شاید داشت نمی دونم چون از شعر های اون ایام چندتایی بیشتر نموند که حالا بتونم نقدشون کنم.نمی دونم وقتی اولین شعرتون را گفتید چه حسی داشتید اما من بیشتر می ترسیدم از اینکه حالا دوست دارم شاعر باشم اما نکنه فقط همین یکی باشه؟؟ اونوقت چی کار کنم مثل یک تشنه ای بودم که به من یک جرعه شربت داده بودند و باید بقیه اش را تنها نگاه می کردم.بعد از چندین شعری که اون موقع ها گفتم دیگه شعر نگفتم تا همین امسال بیشتر شون شعرهای نو بودند اما خودم آرزوی غزل سرایی داشتم ولی نمی شد احساس می کردم باید بخونم خیلی زیاد اما دنبال شاعرهایی با زبون صمیمی و امروزی می گشتم که زیاد نمی شناختم ( اولین کتاب شعری که خوندم "شعر زمان ما " سهراب سپهری بود که در نه سالگی توی یه تابستون خوندم و تقریبا همه شعرهاش را حفظ کردم ) تا اینکه یه دوستی منو به دنیای شاعرانگی مجازی راهنمایی کرد امروز هنوز به اونجایی که حرفی برای گفتن داشته باشم نرسیدم که از ایشون هم بتونم تشکر کنم باشد برای....(راستی اولین وبلاگی هم که دیدم وبلاگ آقاطیب بود و شعر زیباشون برای اما رضا که در ادامه می نویسم.)دو هفته پیش تقریبا دوباره اولین شعرمو که باکمک استادم آقای کاکایی سرودم (صدام نکن) و از اون روز به طرز عجیبی شبانه روز توی فکرم پر شده از شعر که می نویسمشون تا بتونم کم کم اصلاحشون کنم.خودم هم می دونم که این شعرها اشکال زیاد داره اول می خواستم اینجا بنویسمشون تا با نقد شما بتونم اصلاحشون کنم.اما حالا می بینم باید بیشتر بخونم کتابهایی که کمک ادبی من باشه اماحداقل تا دوماه آینده فرصت این کار را ندارم و باید فقط حسرت بخورم.

القصه شاعری بسیار تازه کارم و نیازمند راهنمایی های خوب شما با یک سبد شعر های نیمه کاره که شاید دو سه ماه آینده با یک کم تغییرات درون اونها با شعر های خودم به روز بشم و  تا اون وقت هر چی شعر زیبا توی این ایام  وبلاگ گردی خوندم  برای شما  می نویسم و باز  هم لطفا با من باشید و نقدم کنید.تشکر از حوصلتون و ...التماس دعا.

 

پنجره فولاد .

 

شاعری بست نشسته است که باران بزند

ابری از شرق بیاید سوی تهران بزند.

 

هدهدی باز هوایی ست ، کبوتر بشود !؟

پر کشد تا حرمت سر به سلیمان بزند

 

مصلحت هست که بد مست نگاهت باشد ؟

جرعه نه ، از کرمت یک دو سه لیوان بزند

 

طاق ابروی تو را مرکز تذهیب کند

تاب گیسوی تو را گوشهء قرآن بزند .

 

چه عجیب است که تو فال دل من شده ایی

طرح آن گنبد بالا کف فنجان بزند !!

 

بست شیرازی تو خادم بد می خواهد

اشک و جارو بکند شعر به ایوان بزند ؟

 

من که خوبم ، دو سه روزیست دلم میخواهد

آخر راه تو باشی به خیابان بزند .

 

دکترم گفته مریض است دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراسان بزند .

مسعود  کرمی(آقا طیب)

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 2:47 توسط کیمیا |