به هر حال دلم یک عاشقانه بی مخاطب می خواهد اما نگرانم از اینکه حس و حال و مخاطب وبلاگم عوض بشه. وقتی می خواهی از این حرفا بزنی خیال می کنن حتما باید دچار این سرگردونی های امروزی باشی! نمی خوام همه دوست داشتن ها را زیر سوال ببرم اما اغلب فکر می کنند که عاشقند و حرفای آدم رو با خیالاتشون قاطی می کنند و ...
بماند.و باز هم دوست ندارم یک وبلاگ زرد زرد پر از عکس خرس و قلب و پنجره دور دست و دو نفر در حال قدم زدن و......
فقط دلم نفسی عاشقانه می خواهد
فقط نفس نه هوس!!!
مثل اینکه زیاد حالم خوب نیست . شاید امشب نباید می نوشتم. با یک شعری که این چند وقت زمزمه می کنم با من همراه باشید.
عشق يک اتفاق بزرگ است هيچ فرقی ندارد چگونه
میشود سادهی ساده باشد يا شبيه معما بيفتد
آرزوها بزرگند و کوچک میشود آسمان بود يا خاک
میشود شعر ... اعجاز يا سِحر من و تو ما شود ... ما بيفتد
میشود يک پری باشی و عشق يک نهنگ تنومند باشد
بعد از آن ماجراهای اين بيت لای امواج دريا بيفتد
بعضی از وقت ها زشت و مبهم بعضی از وقت ها با شگفتی
مريم ماجرا هرزه باشد ! آدم از چشم حوا بيفتد !
...
اين مهم است ... اينکه بيفتد اين مهم است ... اينکه بيفتيم
میشود توی يک خانه تنگ میتواند همينجا بيفتد
شعر ... حرفش همان اتفاق است اتفاقی که بايد ...
« که بايد ! »
میشود آخر شعر ... يا نه توی ابيات بالا بيفتد
در تب زندگی ... يا پس از مرگ با رسيدن ... و يا با جدايی
دور ...
نزديک ...
امروز ...
فردا ...
دير يا زود ...
اما !
بيفتد
راستی حرف شعر شما می خواهید چی باشه؟؟
با این کلاغه هم که مثل خودمه هم دل بشیم؟؟
کلاغی پريد
و گم شد سياهی ِ او در غروب
کلاغ از زمين سير بود
و رفتاری از کينه داشت
پريد و درخت و گل و باغ را
برای قناری گذاشت..
کلاغ ، دلش هر غروب از خودش می گرفت
از اينکه چرا اسم او ، پيامی بهاری نداشت
صدايی شبيه ِ صدای قناری نداشت...
پريد..
و همبازی ِ ابر های هوا شد.
هوا بی مترسک ، هوا پاک بود،
هوا ، خالی از کينه ی خاک بود...