خوابم که نمی برد به این زودیها
باید دو هزار گرگ را بشمارم!
شاعر مثل یک شمعی می مونه که برای روشن موندن و شعله ور بودن احتیاج داره به آب شدن و اگر خاموش باشه ولی اینطوری تا ابد باشه دیگه شاعر نیست! وقتی شعر نمی گم مرگ خاموش بودن را توی خودم احساس میکنم.یک شعله ای می خوام که آتیشم بزنه که بسوزونه منو و آبم بکنه اما روشنم کنه.هنوزم آنقدرها مجازی نشدم که بتونم توی دلم به جای یک شمع نیمه سوخته و نیمه روشن یک لامپ بذارم. لامپی که آب نشه و عمرش کوتاه نباشه ولی اختیارش مال دل من نباشه و یه روزی یک دفعه و نا غافل نورش را قطع کنند و یک دفعه بسوزه و تمام! شمعی که با یک آه شعله ورتر میشه و شعله اش یکنواخت و بی روح نیست و با یک اشک می تونی خاموشش کنی تا عمرش یه کمی بیشتر بشه!با چهل چراغهای بزرگ دنیا عوض نمی کنم. وقتی یک شعر جدید می نویسم شعله های گرماشو توی وجودم دوست دارم. کاش میشد یک شمع تا ابد گرم و روشن بود مثل شمع دل مولانا و سعدی و حافظ و...
هنوز در مرخصی شعر به سر می برم و با یک شعر از یکی از دوستان به نام آبتین بکتاش به روز می شوم. موقعی که برای اولین بار خواندمش تا چند شب بی خوابی برای خودم زمزمه می کردم :
به خواب مي روم اما چه خواب دشواري
بخواب خواب قشنگم ، هنوز بيداري ؟
هنوز شعله وري ؟ : آه راحتم بگذار
صداي خواب در آمد : بخواب تب داري
من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولي
نخواستي كه خودت را به خواب بسپاري !
فقط خيال تو آمد ولي نه ، بختك بود !
كجاست عينك خوابم عجب شب تاري
به روي سينه ي خوابم نشست بختك وگفت :
به چنگ عكس پلنگ پتو گرفتاري !
شبيه اينكه شبح باشي ونباشي باز
بجز تويي كه نبودي ، نبود غمخواري
چه خنده دار؛ براي تو گريه مي كردم
چه استغاثه ي خيسي چه شوق ديداري
گذشته ي تب و آه و ... گذشته هاي تباه
و روز وشب دو سفيد وسياه تكراري
خلاصه قصه ي خواب از سرم پريد وكلاغ
به خانه اش نرسيد و ... بخواب تب داري !
از کتاب( وپاي من كه قلم شد نوشت برگرديم )