تبليغاتX
سی گال
توی دستم یک بلیط(نشانه شخصیت و ماشینی بودن) و توی ذهنم پر از آهنگ گوشه ای توی مترو نشسته بودم و  داشتم به هماهنگ کردن مصرعهام فکر می کردم. در این کشاکش سخت که مرد کهن می خواهد فکر کردم چقدر خوب بود که شاعر زیاد بود کسی که توی این میدان به من کمک می کرد اینقدر زیاد که به طور اتفاقی یک شاعر همین جا کنار من نشسته بود و یک نگاهی به صفحه یادداشتم می کرد (نه  مثل بقیه که با کنجکاوی نگاه می کنند و بعد هم با لبخندی ته دلشون می گن چه دل خوشی داره و ...) می گفت کمک نمی خواهی ؟؟؟ و من با هیجان از حرفی که حرف غالب این ماشینها نبود (مردمی که حرفمان شبیه حرفشان نبود   عشقشان بجز شبانه های مشترک نبود!) براش از دنیای وزن و عروض می گفتم و....اینقدر اطرافم آدم مثلا واقع گرا و روزمره توی راه و همه جا همه جا می بینم که دارن در مورد سریال و خرید و رنگ مو و.. حرف می زنن که دیگه مثل یه آرزو شده! شاعر مثل دایناسور شده اون آخراش ! باید بری یه جاهایی که یک روزایی جمع می شن و یا مجازی ببینیشون.خلاصه داشتم به این آدم های صورت هفت رنگ و دل بی رنگ فکر می کردم که ....یه نگاهی به بغل دستی ام کردم و تو دستش یک کتاب دیدم ولی اینقدر راغب نبودم که ببینم چی داره می خونه چون معمولا جزوه درسی و کتاب فال و...اما دیدم انگار بین کلمات کتاب فاصله زیاده (کم حجم و پر معنا) یک نگاه دقیق تری کردم و دیدم هشت کتاب سهرابه و....شعر اهل کاشانم و...قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ....سفر پیچک این خانه به آن خانه..دیگه باید پیاده می شدم و دلم.....

از اون ماست کل عباس که چش دید و دلم خواست....

 

روحم از غصه شکسته است...کسی مجرم نیست!

شعرم از قافیه خسته است...کسی مجرم نیست!

 اشک بی حوصله گشته است... که جاری بشود

بغضم اینبار گسسته است...کسی مجرم نیست!

 گوشم از حرف  زبان...پر شده ودلگیر است

کر شده تا که نفهمد که...کسی مجرم نیست!

دل که هربار به سختی ترکی برمی داشت...

چشمش این بار به سنگ است ...کسی مجرم نیست!

سر  پر شور خطایم عاقبت ... محتاط  است!!!

دل خوش روز جزایی و... کسی مجرم نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:22 توسط کیمیا |