دست دست دست! همه با هم،خانم ها،آقایان، همه دست بزنید. امشب شب شادی است بخندید و دست بزنید! و آهنگی ارکستر پخش می کند و باز خواننده: دست دست دست!بلند تر ، محکم تر، به خاطر این زوج جوان دست بزنید و شروع می کند به خواندن اینکه چقدر همه خوشحالند و بعد...دست بزنید!...و من به پیرمرد کناری ام که از اول مجلس تند تند دست می زند نگاهی می کنم و می پرسم آقا! تا کی باید دست بزنیم؟ اما پیرمرد گوشش سنگین است و فقط به من می خندد و دست می زند. با خودم فکر می کنم او که نمی شنود خواننده چه می گوید پس چرا مرتب دست می زند؟؟ و می بینم پیرمرد با دست زدن بقیه ، دست می زند و هر وقت کسی دست نزند او هم خاموش است و دوباره خواننده: دست دست دست! بلندتر! و می خواند: به یاد اون شبهای تا سحر بیدار و......عهدای بسیار و........لحظه های خوشحال و ....روزهای رفته و ....خاطرات گذشته و......دست دست دست!!!!
و یک شعر فقط شعر که نامش فرانک اشتاین است:
تو همان مرده ای که لای کفن،
توی مرداب رفته تا گردن!
خودت انگار مرگ را می سازی
و من خوش خیال پیل کهن
که امید نجات مرده ای در سر،
شاخه ای گرفته بر دامن
و دو دستم به سوی تو شاید،
که به ساحل رسی ولی فعلن
شاخه سست است و دامنم پاره،
می کشد دستهایت مرا به لجن
ولی انگار تکه ی دامن ،
ناجی من شده ازافتادن!
و در آخرکه من تو را دیدم.....!!!
تو شبیه همیشه تا مردن
رفته ای وهنوز هم بلدی،
بازی تلخ زندگی کردن!
تکه تکه، تمامی اش قرضی،
دست مال یکی و پا حتمن
هدیه ساده لوح قبل از من
و مرا هم نشد که با کشتن
جای خالی چشم چپت،
بگذاری و بعد هم با من
پی لبهای سرخ خونین رنگ،
ولی اینبار واضح و روشن!!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 0:27 توسط کیمیا
|