*****
دلم هوای یک بیابانگردی حسابی رو کرده مثل کویر این شعر که همش زمزمه اش می کنم و درست داره باخودم حرف میزنه مثل یک شعری که تو می خواهی بگی ولی می بینی درست دقیقا همون شعر رو یکی قبل از تو سروده و شاعر محترمشون از دوستان خودمه شما هم نمی شناسینش پس زیاد سوال نکنید! اما نقال این شعر و شاعر رباعی بعدش و نیمه شعر بعدی (نقال)خودم هستم:
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
در کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
یک صبح و شب تباه را می خواهم
تصویر بد گناه را می خواهم
مردم پی ادعای ایمان گشتن
العفو پس از گناه را می خواهم!
نقال
با حالتی شبیه همیشه؟... نه شکسته تر
قصه شروع شده و نقال خسته تر
تکرار اینکه سهراب مرد و..... بعد
هی پادزهر ساخته رستم که این پسر
یک بار هم که شده بابا برای او...
افسانه زمانه نباشد، فقط پدر
این بار قصه با پدر مهربان نبود
این جای کار معجزه رنگش پریده تر
سیمرغ و زال و دعا هم اثر نداشت
رستم شکست خورده از تقدیر این پسر
این بار قصه گو هم آهنگ گریه داشت
با حالتی نه شبیه همیشه... گسسته تر!