اگر حرفی بود این روزها تمامشان جامانده در گوشه ای از فکرم که نمی بینمش. این روزها مجال حرفی نیست وقتی کاروانی که میخواستم با شما همسفرانش باشم رفته اما بدون من که من جایی در این کاروان نداشتم وقتی که پرچمدارش ابوالفضل است و سالارش حسین . درست شنیدید این کاروان حرکت کرده در ساعت صفر و من این روزها سرگشته بیابانها شدم به امید نشانی ، تکه نخی شاید ،پارچه ای سوخته، می گردم اما نه دنبال انگشتری به دنبال صاحب انگشتر چادر خاکی ام رو روی زمین می گشم و به هر منزلگاه که میرسم از حماسه زینب می شنوم و غربت حسین امشب به کدام خرابه سرک بکشم تا این امانت را(چادرم را می گویم) به زینب برسانم؟
************
من عاشق شده ام ، كرشمه اي ، دلبري ، ياري ، زلف پريشان نگاري ، شرم زخم خورده داغي ، آتش
طوفاني خيالي ، اما نه ! دلبرم گلوي بريده ايست كه خاندانش را با غزلي تقديم آتش كرد . كرشمه اش
غرور شمشيريست كه سينه ي بريده ي نفس بريده ي دشمن را مي شكافد و آستانه ي نزول چرخش
كفريست كه خاك را سرخ مي كند . زلف پريشانش امتداد شبي است كه خدا را يازده ركعت فرياد مي كند
، و وتر وجودش قنوت غيرتيست كه چهل مؤمن خيبر آن شده اند و بازوان مرديست كه آسمان را چله
نشين خود كرد . شرم زخم خورده داغش ، آزاده ايست كه حريتش را برمي گردد و گستاخي اش را به
شرم مي نشيند. آنقدر مي ميرد تا حيات آن را قبول كند و در نهايت آزادگي شيعه مي شود . آتش طوفاني
خيالي ، خاكستر خيمه ايست كه در كربلا اتراق كرده است . ظرفيت وجودش باروت جنون را جريحه دار
مي كند و آتش تولديست كه خيمه ها بهانه ي حضور مي يابند و طوفان ، اين درويش پير كوير ، آن ها
را به سماع مي خواند . نافله ام كن ، نافله ام كن . رطوبت عطش را به گونه هايم بريز ، من عاشق
شده ام ، اما سكوت نمي كنم . فرياد در حنجره ام قافله ايست كه سالار آن چند محرم در عروقم مي
چرخد و آئينه ايست كه تصوير تاريخ در آن خلاصه مي شود . غروب كن ، غروب ، و به آمدن مردي
بينديش كه تمام گيسوان افق را شاعر كرده است و تو آيه اي از غزلش را براي رهگذري بخوان كه از
ملكوت آمده است . ...حالا سبك شده ام !! * شيعه ، اجابتي كه در قيامتي از حروف به الفبا مي نشيند
مخاطب من تمام سنگ ها ، دشت ها و درخت هاي جهانند ، ميخواهم از كهولت يك رود به ديرينگي آب
ها برسم . مي خواهم عقيق ماسه هاي داغ ساحل را بر قنوت دريا بنويسم . مي خواهم نمازي را شروع
كنم كه سجده آن هزار سال به درازا مي كشد . وضو گرفتم . سايه ام كن اي ابر ، جاري ام كن اي رود
، ورشنم كن اي ماه ، نازلم كن اي خون ، اي سرخ ، اي مسافر هميشگي عروق ، اي تلاطم حيات در
پيكره ي حضور ! شادي ام را ، شوقم را ، شورم را ، شرمم را خلاصه كن ، نفس بكش ، گريه كن ،
بخند ، داد بزن ، برقص ، قلبم را دور بزن ، و حواسم را به غريزه ي تشنه اي ببر كه مرا سيراب
خواهد شد . دلتنگ بودن خويش نيستم كه بايد ها را از ابتداي بودن به باد داده ام و آزاد و رها ، سبكبال
و سيال ، سينه ام را كبوترانه به دشتي سپرده ام كه بال هايم در وسعتش پر آرامش مي ريزد.
دکتر بهزاد پور حاجیان
************
دلم گرفته میایی، بیا که خواهم مرد
بیا و شاد کن امشب مرا که خواهم مرد
دریچه ای است پر از انتظار چشمانم
خدا کند که بیایی چرا که خواهم مرد
تمام غربت من سهم خاک خواهد شد
چنین غریب و چنین بی صدا که خواهم مرد
ستاره ای که ندارم غروب اینجا بود
ببین رسیده خبر تا کجا که خوام مرد
ضمیمه کردم عکس ترا به تنهایی
که با تو باشم آن لحظه را که خواهم مرد
که با تو باشم آن لحظه را که خواهم مرد