دوباره شاید قرار است میلاد بهار باشد من که به این امید زنده ام. من بهارم را خودم شیر می دهم خودم بزرگ می کنم ٬برای نوروز! بهار من کجاوه لیلی است که از شهر لولیان مست می آید آنهم به تعداد چرخ های ماه به دور خورشید. در بهار لبها گرفتارند به گفتگو و چشمها مشغولند به باز کردن گره از گیسوی جوانه ها.بهار من به اینجا که برسد٬ پرده کنار می زند همین که به این خاک می رسد٬ می ماند که این خاک عصمت عشق است٬ پیراهن یوسف (ع) است. من همین که ببینمش عاشق می شوم!!! بهار من نه اقلیمی است و نه آفاقی است بهار من ماهیتی اثیری دارد. برای گفتن بهار من باید بی واژه سخن گویی.
.........عید اومد و باز کبوترا خواب می بینن ماهی شدن.................
گر دست نمی دهد وصالش.................دست من و دامن مثالش
در سفر است بی آنکه خانه اش را ترک کند، او آرام است با اینکه همه جا مشوش است و ..... یک مسافر خوب هیچ نقشه ی از قبل طراحی شده ای ندارد و برای رسیدن به جای خاصی سفر نمی کند و یک هنرمند خوب به حس خود اجازه می دهد که خلق کند و یک دانشمند خوب به فکر خود اجازه می دهد که حقیقت را در تمام وجودش بیاورد . فرزانه در دسترس همه است او آماده است که از همه موقعیت ها بهره مند شود، این یعنی تجسم نور بودن. انسان خوب کسی نیست جز آموزگاری برای انسان نا خوب و انسان بد کسی نیست جز چالشی برای انسان ها ، اگر این را درک کنم.......... آیا می توانی ذهنیتت را از پرسه زدن باز داری و آنرا به یگانگی ساده و ابتدایی هستی برسانی؟ آیا می توانی دید درونیت را پاک نگهداری تا چیزی جز نور نبینی؟ آیا می توانی دیگران را دوست بداری و بدون تحمیل خواسته های خود آنها را عزیز بداری؟ آیا می توانی ؟.....آیا می توانی داشتن بدون احساس مالکیت، عمل کردن بدون توقع داشتن و....ببین ! برای ساختن چرخ محورها را به هم وصل کن این فضای خالی بین چرخ است که باعث حرکت می شود، این فضای خالی کوزه است که بهای آب است.بدون تلاش همه چیز را سیراب می کنیم و جمع شدن در هستی را حقیر نمی شماریم، خوب ، مثل آب است! خواستن یکی از عجایب باقی مانده از روزگاران کهن است. شناختن دیگران ، هوش و آگاهی ، شناخت خود، خرد ناب، تسلط بر خود، اینه قدرت حقیقی است اگر اعتقاد داشته باشی که به اندازه کافی داری، ثروتمند حقیقی هستی ، اگر باور داشته باشی که به آسمان راه داری بقای جاودان می یابی. هر که در آسمان ریشه دارد هرگز ریشه کن نمی شود و هرگز رها نخواهد شد. نام چنین کسی نسل پس از نسل بر زبانها جاری می شود. اجازه بده آسمان در دلت و خانواده ات جریان یابد تا نور را ببینی . چگونه می توانی آسمانی شوی؟ راهی است آشکارا و روشن، با نگریستن به درون خویش ! پس به خودم می گویم ببین، فقط نگاه کن و چه اشکال دارد گاهی که تنها هستم از خودم خواهش کنم . فزرانه می داند که لحظه سرشار حال است، او در مقابل عملش تفکر نمی کند اعمال در او جاری است. هیچ به گذشته تفکر نمی کند او برای ابدیت آماده و جاری است همان طور که دیگران پس از گذشت یک روز سخت برای خواب آماده اند.
هر کسی جز شما
روی اولین سبزه های بهاری
قدم گذارد، باران می آید.
باران می آید ، اما
جز حسرت آبش، چیزی نمی ماند
که زمین تشنه تر از ماست،
برای حضورت!
آنقدر تشنه می شوم
تشنه می شوم
تشنه می شوم.....
لبانم ترک دلم را
از نبودنت تکرار می کنند
و با سراب ذهنم می سوزد،
خیالم!
تا یا شما به داد آن برسی...
یا.....
شما به داد آن برسی!!
سلام این ور سال خیلی وقته شروع شده ، نبودم ، نیومدم همه رو ببخشید، در عوض با یه عالمه حرف اومدم که سرتون رو درد بیارم!این روزا نمی تونم غزل بنویسم اینجا البته از نوع خودم همون غزل های نیمه کاره شاید وقتی بهار من هم رسید!! توی دفترم رو داشتم نگاه می کردم و غزل های قدیمی که نوشته بودم رو می خوندم رسیدم به این غزل که فکر کنم برای شاعر خوب و توانا آقای نصرتی باشه خواستم در لذتش شما رو هم شریک کنم:
نجیب مشرقی ام، عاطفی ، لطیف، پریزاد
چرا دوباره مرا بی بهانه می بری از یاد
به دست های تو دست نیاز من نرسیده؟
که دست می کشی از من عزیز، دست مریزاد!
سبو سبو عطش خواهشم و تشنگی ام را
تو جرعه ای نچشیدی هنوز، خانه ات آباد
من از تبار کویرم تو هم که عین سرابی
چطور شد که میان من و تو فاصله افتاد؟!
پس از تو دلخوشی ام خواب بود و این شب دلتنگ
شبیه وهم تو را هم به خواب من نفرستاد
و عاشقانه ترین شوق پر کشیدن شعرم
در آرزوی پریروزهای خوب تو جان داد
بیا که باز بگویم، نجیب مشرقی من
تمام شعر من ارزانی زلال دلت باد