تبليغاتX
سی گال
 

در سفر بودم انگار ...سالها بود . یادم نمی آید کجا شروع شد اما تمام شدنش را خوب یادم هست. همین که پای برهنه به وادی طوی قدم گذاشتم .همین که با صدای ربنای نیمه شب شهیدان خو گرفتم تازه احساس کردم "رسیدم" تا به خودم آمدم دیدم انگار خیلی دیر بود برای رسیدن انگار باید سالها پیش در این خاک جان می سپردم اما.....خستگی سفر به تنم ماند تا مکان رقص عاشقانه ی شهید چمران را دیدم ....بین پوتین های کهنه و تکه های مانده از بدن شهدا به دنبال خودم بودم گشتم....نیافتم خودم را نه در طلاییه نه شلمچه و نه هیچ جای دیگر ..تا به خودم آمدم گفتند باید برگردیم هر چه گفتم من هنوز دنبال پلاک خونی ام می گردم کسی توجه نکرد تقریبا آخر های سفر بود که به فکه رسیدیم نمی دانستم دیگر خودم را چه بنامم مفقود الاثر ...اسیر...نه ...انگار اصلا هیچ کدامشان نبودم . من مال این آب و خاک نبودم .بی خود نباید خودم را می گشتم  اینجا اول باید رسم عاشقی می دانستی که کربلایی می شدی ...نا امید بودم آنقدر که دیگر رمق حرکت به سوی محل شهادت شهید آوینی را هم نداشتم .حس می کردم او نیز روزی به دنبال خودش تمام این سرزمین را زیر و رو کرد و آخر پیدا کرد آنچه را باید .....دلم را کنار یک تابلو توی فکه گذاشتم و دوان دوان سوار اتوبوس شدم ....دیگر خانه ی خودم را پیدا کرده بودم.

 

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته
انگار دارم می پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاکم، چفیه ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می روید
از خاک می روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه ای از من نمی یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوسی از خاکسترم آهسته آهسته

*

خوابیده ام بر شانه ها و می برندم... نه
تابوت را من می برم آهسته آهسته!

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می آورم آهسته آهسته

خواندم! پدر خالیست جایش، این خبر می ریخت
از چشمهای خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته...

مهدی فرجی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |