تبليغاتX
سی گال - جوانه

فراق سخت است برای زهرا. می داند لحظه های آخر دیدار نزدیک می شود اما باور ندارد. ای کاش هیچ گاه در این خانه زده نشود....صدای قدم هایش می آید و او قرار است آخرین میهمان پدر را استقبال کند و زینب شاهد بی قراری و فراق.شاهد وداع مادر از پیامبر،پدر و یار و زینب "همان شاهدبازار" این روزها با تمام عالم خداحافظی می کند دیروز حسین ،امروز حسن ، جدش پیامبر و بعد و بعد...                                        مادر را می بیند که چطور بی قراری رفتن پدر را می کند و دست های علی که شانه هایش را تسکین می دهد و دست های خودش که شانه های حسن را هنگام آمدن جگر به تشت و اشک هایش که زخم های حسین را و شانه هایش که تازیانه را...! راستی این روزها کدام زهر سوزنده تر است؟ این روزها زهر جگر آقایمان حسن، مولایمان رضا را سوزاند.اما اصلا زهر چیست؟کدام زهر سوزنده تر از فراق ، غریبی ، نامردمی و...تمامشان را زینب نوشاند.این روزها اگر تشتی بود "طلایی یا مسین" شهادت به جگر زینب می داد.

 

 

 

*************           

همه فهمیدند من عاشق هلو هستم حتی خانواده ام، به رویم نمی آورند اما می دانند. می خواهم دیگر همه بدانند آنهایی که نمی دانند هم.هیچ چیز بدتر از مخفی کردن اینها نیست که کار آدم های احمق و لجوج است. روزی صراحتا به خانواده ام گفتم که من هلو را دوست دارم من عاشق اویم نه تنها او بلکه زرد آلو شلیل و گوجه سبز هم. من عاشق همه خوبیهای اویم که این چند سال فهمیدم و به او عمیقا احترام می گذارم. وای آن روزی که این عشق در سراسر دنیا پخش شود!! تو که عاشق هلو نیستی نمی فهمی که من چه رابطه ی پاکی با او دارم و چگونه می شود اینقدر دوستش داشته باشم! انارها با ظاهر مدرن و پست مدرنشان با بقچه ی قرمز به آن زیبایی بسته بندی شده! کمتر موچودی است که شخصیتش را به هم بریزی باز هم همان طور باشد و ویژگیهای پنهان خودش را داشته باشد. تمام میوه ها زمانی می رسند که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند! هلو ها به اتفاق و دورهمشان زیباست تابلویی عظیم اند، هلو تک و تنهایش هم زیباست.چه تربیتی هلو ها دارند چه ادبی انگار فارغ التحصیل دانشگاهند.برای هلو چه اهمیت دارد که من در منزل ویلایی باشم یا...تهرانی هستم یا شهرستانی،تلفن دستی دارم و حتی چه شکلی هستم!؟ هلو از من جز خودم هیچ نمی خواهد. بی هیچ تزویری و توقعی با من است.او از من هیچ نمی خواهد جز ارج نهادن، او را تا ته و کامل بخورم تحمل اهانت را ندارد، هسته اش را تف نکنم و طعمش را درک کنم! خیال می کنید ماهی سفیدی که توی دریاچه بزرگ و خوشمزه می شود توقع دارد که به روی میز آشپزخانه هنگام پاک کردن به او فکر نکنم؟ به دانه دانه فلس هایش نگاه نکنم؟ و قدر را ندانم، مثل دانه های گندم،مثل دانه های برنج......  

 

  

**********                                

 

  

و عید آمده انگار درون خانه دل

که این جوانه نازک همین جوانه دل

 

تنیده گوشه قلبم ظریف و سبز و نجیب

در ازدحام فصول همیشه سرد عجیب!

 

 

که در تمام وجودم نشسته بود و نمرد

و من که داد زدم هی..بیا که خواهم مرد

 

رسید عاقبت از آخر زمستانم

و مژده داد بتابد به روح بی جانم

 

تمام صورت خورشید به شکل نور و امید

                          که گل دهد به وجودم گلی قشنگ و سپید                           

                        

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:0 توسط کیمیا |