تبليغاتX
سی گال - چاه
 

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كشد

شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

هنوز توی چاهم گاهی به شکل یوسف، گاهی رستم. از درون چاه صحبت می کنم گاهی با شغاد، گاهی برادرانم ،گاهی برده خران.شب ها با ماه صحبت می کنم و ازبیرون تنها صدای زوزه گرگ می آید.گاهی این چاه به زیبایی تمام زندگی ام است و گاهی به تنگی چاه! گاهی بالای چاه علی (ع) را می بینم و اشکش گونه ام را خیس می کند. گاهی طناب شبیه بال است گاهی فریب و بردگی و یا حتی گاهی به انتهای طناب تیری می بینم که می تواند شغاد را به درخت نزدیکش بچسباند!! راستی لحظه های آخر عمر رستم در چاه چگونه گذشت؟؟ آیا هرگز فکر می کرد بعد از سالهای دست و پنجه نرم کردن با دیو های افسانه ای از چاه که در می آید اسیر شود!!؟ و بعد عزیز!! هرگز فکر می کرد اینبار قدرت بازویش به کار نمی آید و زیباییش زبانزد می شود؟!! فکر می کرد بیرون چاه با خار درون گلو باید زندگی کند و با اینکه ستارگان به او سجده می کنند دوباره به سر چاه بیاید و با او درد و دل کند؟؟!

       

               **********************************************

و بعد دوباره غزلی زیبا از آقای مهرداد نصرتی که هر وقت این غزل رو می خونم به یاد اولین باری که اون رو شنیدم توی شرکت و منو از اونجا جدا کرد و شب زیبای بی ستاره رو نشونم داد:

ميان اينهمه شب ، فرض کن ســــتاره نداری

ميان  ســـــــينه ی   ما   نيز   يادواره  نداری؟

ميان اينهمه چشمی که بی ستاره ی اشکند

تو غصه می خوری از اينکه  يک ستاره نداری؟

نجيب من ،  تو به جايش  پر از  ترانه ی دردی

تو بغض ،  اشک ،  غزل ، روح تکه پاره نداری؟

غنيمت است همين که ميان  اينهمه بی درد

شبيه هيچ کســــــی نيستی ، دوباره نداری

شکســـته اند و گل آلود  ،    آب و آينه هايت

درســـت ، درد کمی نيســـتند ، چاره نداری!

درست مثل زمانی که روی صفحه ی شطرنج

همه پياده کشان اســــت و يک سواره نداری

و  مات  مانده ای   و  رنگ   از رخ  تو    پريده

و چشمداشــــتی  از شاه بی قواره    نداری

تو مثل لهجه ی شـــــيرين آب صافی و ساده

زلال و پاک     که ابهام  و اســــــتعاره  نداری

تو خود ســــــــتاره ترينی ميان اينهمه فانوس

ميان اينهمه شب فرض کن ستاره نداری.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |